ای که داری سینه چون آیینه پاک گنج ها داری تو در این آب و خاک
تـا جـهانی خیره بر فرهنگ توست گر به پا سش دل نبندی ننگ توست
مقاله اي كه به دلايلي نتوانستيم در پارسه چاپ كنيم
شخصيتهاي زيادي در تاريخ وجود دارند كه وقتـي پژوهشگر به زندگيشان ميپردازد، لكه هايي تيره بر چهرهشان نشسته است. كدام پادشاه دادگرتر و هوشمندتر از داريوش بزرگ مي توان يافت، و كيست كه پس از فهميدن اين حقيقت كه داريوش خود برديا را كشته و در كتيبهي بغستان به دروغ او را مغي غاصب نمايانده، لكهاي بر چهرهي اين شاه بزرگ نبيند. با شدتي بسيار بيشتر از اين، رفتار ديوانه وار و خونريزانهي اسكندر و تيمور و چنگيز هم اگر با دقت خوانده شود، جايي براي احترام گذاشتن به اين چهرههاي دوران ساز باقي نميماند.
اما كوروش در اين ميان استثناست. در سرگذشتش لكهاي تيره نميتوان يافت، و اين چنان غير عادي است، كه ناچاريم فرض كنيم لكههايي از اين دست در زندگي او هم وجود داشته، اما اثري ازآنها باقي نمانده است. به بيان ديگر متون تاريخي كه در مورد كوروش وجود دارند، همگي به نيكي ازاو ياد كردهاند اين متون چند دستهاند.
ردهي نخست و مهمترين رده، كتيبهها و سنگ نبشتههاي باستاني هستند، كه كمتر ميتوان در درستي آنان ترديد ورزيد. همچو منشور حقوق بشر و سنگ نيشته هاي تخت جمشيد؛ اين اسناد كوروش را پادشاهي نيك سيرت، دادگر، قانون گذار و مردم دار مي نماياند.
دومين رده به كتابهايي مربوط مي شود كه در جهان باستان نگاشتهاند. اينان كوروش را شخصيتي آرماني و سرمشق براي ديگر پادشاهان معرفي ميكنند. تواريخ هرودوت و كوروشنامهي گزنوفون و پرسيكاي كزتياس نمونههايي از از اين رده مي باشند كه غالباّ يوناني هستند.
و سومين رده متون ديني هستند. براي نمونه كوروش در تورات مقام پيامبري دارد. يا ذوالقرنيني كه در قرآن آمده است، را خيلي ها به كوروش نسيت مي دهند.
حال اين پرسش مطرح است، كه چرا؟ چگونه است كه هيچ سندي، هيچ نشاني از جنبه هاي منفي در شخصيت و رفتار او ثبت نكرده است؟
به هر روي، در اين نوشتار كوتاه مي خواهيم به زايش كوروش بزرگ بپردازيم.
ردهي نخست كه در بالا معرفي كرديم در بارهي زايش كوروش بزرگ سكوت اختيار كرده است .
ما هيچ كتيبه و يا سنگ نبشتهاي نداريم كه از تولد كوروش سخن بگويد، و به ناچار به متون كلاسيك تاريخ مراجعه مي كنيم. هرودوت، گزنوفون و گزتياس هر يك افسانه اي در اين باره نوشتهاند و هر يك داستان را به گونه اي نقل ميكنند كه در ميان آن ها داستان هرودوت خرد پزيرتر است، و تاريخ نويسان نوين نيز داستان زايش كورش را از هرودوت گرفتهاند. ما نيز كوتاه داستان او را كه با طول و تفصيل بسيار در 17 صفحه از كتابش (كتاب نخست، 123-130) آورده، خلاصه ميآوريم :
كوروش دوم (كوروش بزرگ) فرزند كامبوجيه پارسي ( پسر كوروش اول ) و دختر اشتياگ پادشاه ماد، معرفي شده است. اشتياگ كه از پيشگويي هايي كه براي پسري كه از كه از دخترش به جهان آيد و سرنوشت استثنايي او كه خبر از تسخير آسيا ميداد، هراسان بود و ترجيح داد داماد خود را از پارس و از يك خانوادهي خوب وخوشنام برگزيند، كه در هر روي چنين مردي در درجهي پايين تري از يك ماد قرار ميگرفت و بيمي بر شورش او نبود. تعبيري كه مغان از روياهاي اشتياگ به او ميدهند بر او يقين ميسازد كه فرزندي كه از دختر او به دنيا خواهد آمد، به جاي او پادشاه خواهد شد پس پادشاه كه فرزند پسري نداشت تصميم مي گيرد نوهي خود را نابود كند؛ و هارپاگ وزير خويش، كه مورد اعتماد و خويشاوندش نيز بود را بر اين كار دشوار ميگمارد. هارپاگ دلواپس از روزي كه شاه پير سربر زمين گذارد و فرزندش ماندانا قدرتمند شود و خونخواهي فرزند خويش كند؛ اين كار دشوار را به ميتراداته(مهرداد)يكي از چوپانان شاهي ميسپارد. و قرار بر اين ميگذارند تا چوپان نوزاد را در كوهستان رها كند تا درندهاي، بدرد و پس ماندهي جنازه را نزد شاه برند. از قضا زن چوپان فرزندي مرده به دنيا ميآورد و از او به اصرار ميخواهد فرزند شاه را به جاي فرزند خود بپرورند و فرزند مردهي خويش را به هارپاگ بدهند.
خود شاه ميكردند و او روزي، پسر يكي از بزرگان ماد( ارتامبرس ) را به شدت تنبيه ميكند و به شكايت او ميتراداته و كوروش نزد، اشتياگ حاضر ميشوند تا مجازات شوند. اشتياگ از سيما و كردار و گفتار كوروش به اين انديشه فرو ميرود كه شايد اين پسر همان نوهاش باشد و هارپاگ امر او را سرپيچي كرده باشد. با تهديد و اصرار شاه، هارپاگ و ميتراداته، سرانجام حقيقت را بر شاه بازميگويند. شاه خرسند از اينكه دست تقدير نوهاش را به او بازگردانده، جشن برپا ميكند و كوروش را نزد پدرش به پارس ميفرستد. در اين جشن اشتياگ به قصد تنبيه هارپاگ كه دستور شاه را ناديده گرفته، پسر جوانش را ميكشد و گوشتش را كباب كرده به او ميخوراند و بعدها اين كينه سببي ميشود تا، هارپاگ به براندازي اشتياگ توسط كوروش كمك كند.
داستان جالبي است ولي بعيد است حقيقت داشته باشد؛ اينكه دعوي كودكانه را شاه بزرگ ماد به قضاوت بنشيند يا اينكه پادشاه، گوشت فرزند وزيرش را به خود او بخوراند. ميدانيم از دير باز آتش نزد ايرانيان مقدس بوده و سوزاندن انسان در آتش از گناهان بزرگ بوده است ، پس بعيد است شاه ايران با سوزانيدن كودكي، اين گناه بزرگ را مرتكب شده باشد.اما اين داستان چگونه به گوش هرودوت رسيده است ؟
خود او مدعي است كه اين قصه را از مطلعان و خبردهندگان پارسي و از كساني كه نخواسته اند ماجراي كوروش را شاخ و برگ دهند، بلكه حقيقت را گفتهاند؛ گرفته است و البته تأكيد ميكند كه روايات ديگري هم به او رسيده است. شايد هم او راست بگويد و اين افسانه ساختهي ذهن آرياييان باشد. ميدانيم كه مردم براي قهرمانهاشان افسانه ميسازند و اين افسانه ها بيشتر تكراري هستند (مثلا ً داسـتان سارگون اكادي كه يـهوديان وارد تـورات كردند و به موسي نسبت دادند). اين داستان هرودوت را نيز هرگونه كه بازبخوانيم جز در مورد خواب ديدن اشتياگ در مورد دخترش، كه شايد چيزي از حقيقت در آن نهفته باشد؛ بقيهاش داستان فريدون و يك افسانهي عيلامي است. داستان فريدون در اوستا آمده و در شاهنامهي حكيم توس نيز تكرار شده است و داستان ديگر كه( پادشاهي گوشت پسر وزيرش را به بخوراند و وزيرش او را به دست دشمن بسپرد) ريشهي عيلامي دارد.
بزرگ نسبت دهد. به هر روي شايد خيلي مهم نباشد كوروش چگونه زاده شده، زيرا او براي ما يك شخص نيست كه يك شخصيت است. شخص به عنوان فرد در تاريخ داراي چنان جايگاهي نيست كه ما بكوشيم بدانيم پدر و مادرش كه بودهاند و يا در چه روز و ماهي متولد شده است. آنچه در تاريخ مهم است كاركردهاي شخصيت است نه خود شخص. مهم آن است كه بدانيم سبب بلندي نام او در درازناي تاريخ چيست. در شمارگان آتي از عملكرد او خواهيم نوشت تا دريابيم چگونه پس از 2500 سال، نام او هنوز زنده است. شايد نگاه كوتاهي به بخشي از منشور او پس از فتح بابل در 539 پيش از ميلاد، پاسخي روشن بر تمام اين پرسشها باشد.
«من برای صلح كوشیدم. «من بردهداری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر